غزل


+ فرهنگ واژگان غزلی

غزلی این روزا خیلی بلبل زبون شده و ماشااله یه ریز حرف میزنه هنوز جمله نمیگه و تازگی ها دوکلمه ای هم میگه (عاشق حرف زدناتم مامانی ) قلب

اول اینکه تا 6 میشماره البته خیلی وقته شمردن بلده ولی تا سه یا چهار بیشتر نمیگفت هر وقت هم روی در و دیوار خیابونا یا تابلوهای تبلیغاتی شماره میبینه شروع میکنه به شمردن یا اینکه اشاره میکنه بهش و میگه تار شیش ( چهار ،شش ) از پله ها هم بالا پایین میکنه میشمره .

تخم مرغ خیلی دوست داره و بهش میگه moke

به چشم میگه pesh      دماغ : ماماغ        ابرو : ابی       چایی : تا

بیرون از خونه : دد     بوس : بوش           تخمه :  koke  با تشدید روی حرف ک .

لباس : باسه     مانتو : مانان         مرسی :   سی  ( نوک زبونی )   

کفش :  tash           پتو : papa       موتور : mote     رقص : نینا نینا 

سی دی  : دی دی ( به سی دی هاش هم هاااااا میکنه و با لباسش پاکشون میکنه )

 بانک : مانک  ( هر جا هم عابر بانک میبینه میگه مانک ،به پول هم میگه مانک )

پاشو : پوشو      بشین : بسین     ماشین : هم ماسین میگه هم  ، دید دید

به ماشین های بزرگ هم میگه : دید دید بزگ    خاله : حاله    عمه : عمیییییی

دایی : دادی     عمو : با لحجه شیرازی میگه  عاااامو   حموم :abezi ( نوک زبونی )

 به پسر همسایمون هم میگه داداش    آبمیوه : آبیده   خرگوش : ادوش

تولد تولد تولدت مبارک : ببلد ببلد ببلدت دلالا    !!!

وقتی بهش میگیم صلوات بفرست میگه : LA LA  MAHMAD   یه چیز جالب که امروزاتفاق افتاد این بود که توی خیابون یه آخوند دید با انگشت بهش اشاره کرد و صلوات فرستاد !!!

هرکی هم ازش میپرسه اسمت چیه میگه : ZAZAL 

همه این شیرین زبونی ها رو با مقادیر بسیاری ناز و ادا و عشوه و... اجرا میکنه

راستی خیلی وقته دیگه دخترم خانوم شده و دیگه  نه پوشک میشه و نه شیشه شیر میخواد .       اینم چند تا جدیدترین عکساش :

 

بدون شرح !!!!!!!!!

اینجا هم رفتیم  مراسم ختنه سورون علی کوچولو

هفته پیش بردیمش پارک خودشو کشت برای بادکنک به قول خودش  ادوش ( خرگوش )

خلاصه عاشقتم قلب

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ 2 سالی که با غزل گذشت

این عکس مال وقتیه که هنوز دنیا نیومده بودی و برات تشک بالش دوخته بودم و به عشقت عروسک خودمو گذاشته بودم توی رختخوابت !

آره عزیز دلم اون روزهایی که توی دل مامانی بودی روزهای طلایی بود و برای دنیا اومدنت لحظه شماری میکردیم اینم چند تا عکس از روزهای اول زندگیت :

آخ که چه قدر زود گذشت اون روزا و قدرشون رو اون جور که باید ندونستم آخه مامانی حالش خیلی بد بود گلم ناراحت

خدا رو شکر با گذشت ایام هم تو آروم تر شدی و هم من بهتر شدم اگر چه مرگ مادرم دوباره افسردم کرد اما تو اونقدر شیرین و دوست داشتنی شده بودی که با خنده هات همه ی خوشی های دنیا رو بهم هدیه میدادی .

 

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تقدیم به همسرم

به فریادم رسید ای واژه های مبهم احساس

که من امشب نمیدانم چرا ناخورده می مستم

درونم پای میکوبند افکار خوش مستی

نمیدانم  که ام ؟ صورتگری بی پا و بی دستم

در این دنیا که  هیچش را نمیخواهم به ارزانی

بگو با من چرا اینگونه گیرم پیش چشمانت ؟

دلم لرزید و تن در کوره غم سوخت  آه ،افسوس

علاجش چیست ؟ میدانی ؟ شرم خیس دستانت

خدایا تا کجا باید هجوم سیل غم را راند

کدامین شهر مأوایی شود آسوده و بی درد

خدایا کی توانم بی رخش یک دم بیاسایم

مگر در خاک گور سرد   ،  گور سرد

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ 2 ساله شدی گلم

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

18 شهریور 87 پا به دنیای من و بابایی گذاشتی و با خودت یه دنیا عشق آوردی با اینکه ماههای اول زندگیت خیلی گریه میکردی و مامانی هم حالش خوب نبود و افسردگی داشت اما هر جوری بود گذشت روز به روز شیرینتر میشدی و با خنده هات افسردگی مامانی رو کمرنگتر میکردی . غزلک مامان امروز تو 2 ساله شدی و قدمهای کوچولوتو توی سومین سال زندگیت گذاشتی این دو سال خیلی زود گذشت و تو خیلی زود داری بزرگ میشی و اونقدر به زندگیمون شیرینی دادی که هر وقت خوابی دلمون برات تنگ میشه و خونمون سوت و کور میشه وقتی خودتو برای بابایی لوس میکنی تا نازتو بخره  یه برقی توی چشمای بابایی میدرخشه که با هیچ چیزی توی دنیا قابل مقایسه نیست  اون عشق بی حد و مرز یه پدر مهربونه نسبت به دخترش . من خیلی خوشبختم که تو و دارم تویی که مونسمی ، همدممی ، دخترمی . خدا برامون حفظت کنه .

نویسنده : فاطیما ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عکس

اینم چند تا عکس دیگه از غزلی برای بابا جون و مامان جون که شیراز هستن و دلمون براشون تنگ شده از همینجا بهشون سلام میگیم و براشون آرزوی سلامتی و طول عمر داریم

 

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ غیبت کبری !!!!

سلام چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود توی این مدت حسابی مشغول بودم اسباب کشی داشتیم تازه از همه مهمتر اینکه آرایشگاه  زدم  و الان حدود یه ماهی هست که دارم کار میکنم بعدا عکساشو میذارم  . از وقتی که کارمو شروع کردم خیلی روحیه ام بهتر شده  نیشخند

و اما غزلی که داره روز به روز بزرگتر میشه و خوشملتر میشه و با شیرین زبونی هاش دل من و بابایی شو آب میکنه صبح ها که معمولا تا لنگ ظهر خوابه ( به خاطر شب زنده داری هاش ) بعد از ظهرها هم معمولا باباییش میبردش مهد تا حدود ساعت 8 وبعد هم میاد خونه بعضی روزها هم با من میاد آرایشگاه و با مشتریها سر و کله میزنه و وسایل توی سالن و بهم میزنه و میریزه و میپاشه و میشکونه و ...  آخر سر هم حوصله اش سر میره و شروع میکنه به بهونه گیری ، بعضی روزها هم دختر صاحب خونمون که طبقه بالای ما میشینن میاد دنبالش و خدا خیرشون بده خیلی کمکم میکنن وقتی غزل پیششونه خیلی خیالم راحته .

خلاصه ماجرا که حسابی سرم گرم شده و راضی هستیم از خود راضی

اینم چند تا از عکسای عسل مامان قلب

 

اینی که میبینید تبلیغ کوکاکولاست  یه موقع فکر نکنید غزل هاااااااااا   !!!

اینم غزلی توی سالن آرایش

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سالگرد مادرم

 یه سال گذشت بی آنکه ذره ای گذشت زمان داغ رفتنت را سرد کرده باشه

یه سال گذشت اما هنوز هم توو ناباوری محض منتظرت هستم تا زنگ خونه مو بزنی و به دیدن دختر و نوه ات بیای

یه سال گذشت باورم نمی شه ، چشمام هر لحظه اشک ریز نبودنتن

مادر عزیزم دوستت دارم روزت مبارک

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آرایش به روش غزلی !!!

نویسنده : فاطیما ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد